« بيداري »
چـه نا جـوا نمردانه به جرم بيـدا ري
تـو را به بند كشيـدند اگـر چـه كـارگري
تـو را كه بالشـت از درد و بستـرت از رنـج
تـو را كه ا ز همه خـفتـگان خستـه تـري
تـو را بـه بـند كـشيدند و ديـگري بر خاك
كـشيده شد كه مـبادا بـه حق اشـاره شـود
تـو را به بند كشيـد نـد تـا كه زنـجـيـر
هـزار بـازوي در هـم تـنيـده پاره شود
چگونه مي شود از تو نگفت و راحت خفت
در ايـن زمـانـه نـامـرد مصـلحت پـرور
در ايـن زمانـه كه هركس ز ترس بيكاري
نـخواسـت تـا كه بداند كجاست ريشه درد
نـخـواستـند بـدانـنـد حـاصـل رنـجـت
تـوسـط چـه كـسـانـي چـگونه غـارت شد
چـگونـه ديـدن يـك سـفره تـهـي ازنـان
بـراي چـشم تـو و كـودك تـو عـادت شد
هـمـيشه شـيطـنت عده اي خدا نـشنـاس
تـو را مخالـف ديـن و كـيان كـشور خواند
و آنـكه حق تـو را خورده دائـم از سر عـجز
تـو را مـقابـل ايـن انـقـلاب و رهبر خواند
كـه گـفـته ماه مـدام پـشت ابـر مـي مـانـد
چـراغ ظلـم كه گـفتـه نـمي شـود خـامـوش
تو صـبر پـيشه كـن و رهـرو حـقيقـت بـاش
به هيچ و پوچ درايـن عرصه خويش را مفروش
غـميـن مباش اگر امروز دسـت تو بستـه است
دوبـاره مـيـرسـد آن روزگـار خوش ، آري
رسـد بـه مـقصـد و مقصـود دشمنـت آن دم
كـه تـو ز غـفلـت ، دسـت از تـلاش بـرداري
«« شاعر : داود نوروزي »»
مـسئـول كـمـيـسيـون فـرهنگي سنديكاي كارگران شركت واحد اتـوبـوسـراني تـهران و حـومـه
